ترس از عشق که نه ترس ما فاصله هاست ترس بیهوده که نداریم صحبت از خاطره هاست گله از دست کسی نیست مقصر دل ماست
l㋡♪♥|_0 \/ ≡ ♥♫ヅ
ترس از عشق که نه ترس ما فاصله هاست ترس بیهوده که نداریم صحبت از خاطره هاست گله از دست کسی نیست مقصر دل ماست
من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
و همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها،
آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....
هنوز عاشقم
هنوز نفس نفس تک تک هجاهای کوتاه سرودنت را خواب می بینم
هنوز دست که می کشم نفس که می کشم بغض که میکنم تو دست می گشایی
هنوز آغوشت گرم ترین امن ترین ناب ترین واژه هاست
هنوز عاشقم
و تو
دور
سرد
تلخ
هنوز درد می کشم ...

بیا کنار سهمی از دلتنگی من بنشین
می خواهم با رنگ چشم هایت سکوت کنم
بنشین و بلند بلند سکوت حرف های مرا گوش کن
هر کس به دیدنم آمد مریم و ریواس دستش بود
تو اما با خودت کمی از حروف باران بیاور
آخر ....حرفهایم تشنه اند
خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا كن ز غم هاي دگر غير از غم عشقت رها كن تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه دارى، شكسته قلب من، به عهد خود وفا كن
تو مثل اونا نباش اونا مارو دوس ندارند
تو اطاقشون گل مصنوعي بيشتر مي ذارند
تو مثل اونا نباش چون زير بارون نمي رند
مثل ليلي نمي شند تو خواب مجنون نمي رند
تو مثل اونا نباش اونا واسم بس نبودند
اونا مثل نقش معبدا مقدس نبودند
تو مثل اونا نباش اونا وفادار نبودند
محض خاطر کسي هيچ شبي بيدار نبودند
تو مثل اونا نباش اونا شکستن بلدند
به حساب خود خواهيم نذار ولي اونا بدند
تو مثل اونا نباش اونا ازم جدا شدند
بي دليل شکستن و رفتن و بي وفا شدند
تو مثل اونا نباش مثل همين حالات بمون
خيلي آروم و زلال و با وفا و مهربون...
زیبایی
حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت :
ـــ این سیب را بخور.
حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، امتناع کرد.
اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.
پاسخ داد: نیازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد.
مار خندید: البته که دارد.
حوا باور نمی کرد. او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.
ـــ آن پایین است. آدم او را آنجا مخفی کرده.
به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید. آنگاه سیبی را که مار به او پیشنهاد کرد، خورد.

تو یعنی
تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق
تو یعنی فصل پاک پونه بودن
تو یعنی قصه شوق کبوتر
تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را
به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا بی نهایت
تو یعنی نغمه موزون باران
تو یعنی تا ابد ایینه بودن
برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح
گلی را به بهار دل سپردن
تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه
گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویای گلی را
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
و یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی
به یک احساس تشنه آب دادن
تو یعنی نسترن های وفا را
به رسم مهربانی تاب دادن
تو یعنی غربت یک اطلسی را
ز شوق آرزو سرشار کردن
تو یعنی با طلوع آبی مهر
صبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایم
که دل یعنی ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس
و رویای بی آغاز سرودن

سرپناه
اول راهیم من و تو
بی سرپناهیم
اگه عشقمون نباشه
هر دوتاییمون تباهیم
واسه داشتن عشقت
همه هستیمو باختم
از خیال با تو بودن
شب و روز ترانه ساختم
من به جز تو توی دنیا
هیچ کسی رو دوست ندارم
واسه دیدن چشمات
لحظه ها رو کم میارم
من و تو قراره انگار
تا ابد با هم بمونیم
همه ترانه ها رو
واسه عشق هم بخونیم
امشب انگار غم ندارم
آخه هستی تو کنارم
باورم نمی شه ای وای
دیگه هیچ چی کم ندارم
قول بده ای نازنینم
همیشه باشی تو یارم
یه دفعه تنهام نذاری
آخه بی تو بی قرارم
من تو دنیا تک و تنهام
اگه تو با من نباشی
زندگی برام تمومه
اگه تو از من جدا شی
هرسال وقتی ....۹تیر.... هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….

عزیزم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم و سبدی از گل با یه
آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر تولد زیبایت

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک![]()

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک![]()
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن![]()
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن![]()
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس
واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد![]()
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از آینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

آدم ها بازی کردن را دوست دارند
این دست خودته انتخاب کنی
اسباب بازیشون باشی یا هم بازیشون
چشمك بزن ستاره شايدكه جون گرفتم
شايدتوشهرغربت يه همزبون گرفتم
من كه غريبه نيستم يه آشناي دورم
خوب ميدوني عزيزم برات سنگ صبورم




عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
دوستت دارم

در زیر باران ابریشمین نگاهت
بار دگر
ای گل سایه رست چمنزار تنهایی من
چون جلگه ای سبز و شاداب گشتم
درتیرگی های بیگانه با روشنایی
همراز مهتاب گشتم
امشب به شکرانه بارش پر نثار نگاهت
ای ابر بارانی مهربانی
من با شب و جوی و ساحل غزل می سرایم
در پرده عصمت باغ های خیالم
چون نور و چون عطر جاری ست
شعر زلال نگاهت
اي نبض هر لحظه ی زندگانی

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست
اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست
این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست
دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست
بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی ست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست
در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست
تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست

همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟

هیچ لحظه ای به اندازه لحظه های با تو بودن شیرین نیست
همیشه کنارم بمان
دوستت دارم






خوشبختي بشريت زاده ي قلب حساس زن است ، و در احساسات اصيل روح اوست كه احساسات روح هاي انساني زاده مي شود .
تنها مرگ و عشقند كه همه چيز را دگرگون مي كنند .
زندگي زني است كه در سيل اشكهايش عاشقانه تن مي شويد و با خون قربانيانش تدهين مي كند .





